تبلیغات
سروش بیداری - داستان گناه و توبه جوان کفن دزد

مطلبی را که در ادامه مطلب میگذارم داستان بسیار زیبا و آموزنده ای است از گناه جوان کفن دزد که توبه ای واقعی میکند و خداوند او را میبخشد...

پیشنهاد میکنم حتما این داستان رو بخونید

توبه بهلول نباش ( کفن دزد )


 

روزی معاذ بن جبل ، گریان خدمت رسول خدا آمد و سلام کرد . حضرت بعد از جواب سلام
فرمودند : ای معاذ ! چرا گریانی ؟ عرض کرد : یا رسول الله ! جوانی خوش سیما پشت در
است و مانند مادری که در عزای طفل مرده اش می گرید ، بر جوانی اش گریه می کند و می
خواهد خدمت شما برسد.
پیامبر فرمودند : به او بگو داخل شود . وقتی داخل شد ،
رسول خدا به او فرمودند : ای جوان ! چرا گریه می کنی ؟ جوان گفت چرا گریه نکنم و
حال آن که گناهانی را مرتکب شده ام که اگر خداوند برای یکی از آنها مرا مواخذه کند
، داخل آتش سوزان جهنم می شوم و می بینم که خداوند مرا به زودی می کشد و هرگز نمی
آمرزد . پیامبر فرمودند : آیا به خدا شرک ورزیده ای ؟ گفت : به خدا پناه می برم از
این که شرک ورزیده باشم .
حضرت رسول فرمودند : آیا کسی را کشته ای که خدا کشتن
او را حرام کرده است ؟
گفت : نه
پیامبر فرمودند : خداوند گناهان تو را اگر
به اندازه کوه ها هم باشد می آمرزد . جوان گفت : گناهان من از کوه ها هم بزرگ تر
است .
حضرت فرمودند : خداوند گناهان تو را می آمرزد ، اگر چه به اندازه هفت زمین
و دریاهای آن و ریگ ها و درختان باشد  .
جوان گفت : از آنها نیز بزرگ تر است
.
حضرت رسول از روی غضب به او فرمودند : وای بر تو ! گناهان تو بزرگتر است یا
پروردگار تو ؟
آن گاه جوان به سجده افتاد و گفت : پروردگار من پاک و منزه است ،
هیچ چیز بزرگ تر از پروردگار من نیست ، ای پیامبر خدا ، پروردگار من از هر چیزی
بزرگ تر است .
پیامبر خدا فرمودند : آیا غیر از خدای بزرگ کسی گناهان را می
آمرزد ؟ عرض کرد : نه ، به خدا قسم یا رسول الله ! سپس ساکت شد .
حضرت فرمودند :
وای بر تو ای جوان ! آیا نمی خواهی یکی از گناهانت را برای من بگویی ؟
گفت : یا
رسول الله ! من از هفت سالگی نبش قبر می کردم ، مرده ها را بیرون می آوردم و کفن
آنها را می دزدیدم . روزی دختری از دختران انصار از دنیا رفت ، وقتی او را دفن
کردند ، اطرافیانش رفتند ، شب که شد ، آمدم و نبش قبر کردم ، کفن او را ربودم و او
را برهنه در کنار قبر رها کردم و چون می خواستم برگردم شیطان مرا وسوسه کرد تا با
او زنا کنم و چنین کردم . سرانجام او را درقبرش گذاشتم و راه افتادم . ناگاه صدایی
از پشت سر خود شنیدم که گفت : ای جوان ! وای بر تو از جزا دهنده ی روز جزا ، در
روزی که از اعمال منو تو می پرسند ، چرا مرا از قبر بیرون آوردی و کفن مرا ربودی و
مرا برهنه رها کردی و کاری کردی که من در صبح قیامت با جنابت برخیزم ؟ وای بر تو از
آتش جهنم !
اکنون چنین می بینم که هرگز بوی بهشت را نمی شنوم ، شما مرا چگونه می
بینید ای رسول خدا ؟
حضرت فرمودند : ای بدکار ! از من دور شو که می ترسم من هم
به آتش تو بسوزم ؛ زیرا تو بسیار به آتش نزدیک شده ای . رسول خدا پیوسته این جمله
را تکرار می کردند تا از پیش روی آن حضرت دور شدند . وقتی جوان این پاسخ را از رسول
خدا شنید ، زاد و توشه اش را برداشت و به یکی از کوه های مدینه رفت و در آنجا مشغول
عبادت شد و برای اینکه ذلت و کوچکی خود را نشان دهد ، هر دو دست خود را به گردن غل
و زنجیر کرد و با عجز و ناله می گفت :
ای پروردگار! تو مرا می شناسی و گناه مرا
می دانی ، ای معبود من ! من امشب را به صبح رسانیدم در حالی که از توبه کنندگان و
پشیمانان هستم . من بنده تو بهلول هستم که دست های خود را پیش روی تو به گردن غل
کرده ام ، نزد پیامبر تو رفتم ؛ اما مرا از در خانه خود راند و خوف و ترس مرا زیاد
کرد ، ازتو  می خواهم که به عزت و جلال و عظمت و جبروتت ، مرا نا امید نکنی و مرا
از رحمت خو مایوس نگردانی .
بهلول تا چهل شبانه روز دعا و مناجات می کرد و می
گریست به طوری که حیوانات هم برای او گریه می کردند ، وقتی چهل روز تمام شد ، دست
های خود را به سوی آسمان بلند کرد وگفت : پروردگارا ! با حاجت من چه کردی ؟ اگر
دعای مرا مستجاب کردی و خطا و گناه مر اآمرزیدی به پیامبرت وحی فرما تا من بدانم و
اگر دعای من مستجاب و آمرزیده نشده ام و می خواهی مرا عقاب کنی ، آتشی بفرست که مرا
بسوزاند یا به بلا و عقوبتی مبتلا کن و مرا از رسوایی و فضیحت روز قیامت ، خلاص کن
، آن گاه خداوند بزرگ ، این آیه را فرستاد : « نیکان ، کسانی هستند که هرگاه کار
ناشایستی از ایشان سر زند یا ظلمی به نفس خویش کنند ، خدا را یاد می آورند و از
گناهان خود به درگاه خداوند توبه و استغفار می کنند . جز خدا هیچ کس نمی تواند گناه
خلق را بیامرزد . »
وقتی این آیه بر پیامبر نازل شد ، حضرت تبسم کنان بیرون
آمدند و به اصحاب خود فرمودند:
چه کسی مرا بر محل آن جوان تائب ، راهنمایی می
کند ؟ یکی از اصحاب عرض کرد : یا رسول الله به ما خبر رسیده که او در فلان جا است ،
سپس حضرت با یاران خود رفتند تا به آن کوه رسیدند . جوان را دیدند که میان دو سنگ
ایستاده و دست هایش را به گردن بسته ، آفتاب صورتش را سیاه کرده و مژه های دو چشم
او ریخته است و می گوید : ای خدای من ! تو خلقت مرا نیکو گردانیدی و صورت مرا زیبا
ساختی ، ای کاش می دانستم با من چه خواهی کرد ! آیا مرا در آتش خواهی سوزاند یا در
جوار رحمت خود سکنی خواهی داد ؟
خداوندا ! خطاهای من از آسمان و زمین و کرسی و
عرش گسترده تو عظیم تر است ، آیا آنها را می آمرزی یا به واسطه آن ها مرا در روز
قیامت رسوا و مفتضح خواهی نمود ؟ می گفت و می گریست و خاک بر سر خود می ریخت .
اطراف او را حیوانات احاطه کرده بودند و پرندگان بالای سر او پرواز می کردند و به
حال او می گریستند .
رسول خدا نزد او رفتند ، دست های او را از گردنش باز کردند
، سر و صورت او را از خاک پاک کردند و به او فرمودند : ای بهلول ! بشارت باد بر تو
که خداوند تو را از آتش جهنم نجات داد و در بهشت برینش مسکن داد ، آن گاه آیه نازل
شده درباره او را برایش تلاوت کردند .
رسول اکرم به اصحاب خود فرمودند : شما هم
آن چنان که بهلول خطا ها و گناهان خود را تدارک کرد ، تدارک و جبران کنید .



تاریخ : جمعه 6 شهریور 1394 | 11:42 ب.ظ | نویسنده : سروش ازهری | نظرات

  • paper | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس