تبلیغات
سروش بیداری - بفرمایید عشق پاک

عمره : نه من گریه نكردم .

مختار : پس این در غلتان بر گونه بانو ، اثرات پیاز است .

عمره : بی مزه

مختار : گاه مزه در بی‌مزه‌گی است ، نكند ترك كردن قصر برایت دشوار است ؟

عمره : من در این قصر سنگ و ساروج قد كشیده‌ام ، دل كندن از این همه ستون برایم سخت بود زن مختار نمی‌شدم .

مختار : جواب دندان شكنی است . می توانم بپرسم بانو از چه ناراحتند ؟

عمره : دلتنگم مختار، دلتنگ زربی‌ام . با او به قصر آمدم بی او می‌روم . خدا رحمتش كند اگر بود تا به حال پاشنه در را از جا می‌كند و هی غر می‌زد : بجنب خالو جان ، بجنب ، كجاوه بر اشتر نشانده‌ام حیوان زبان بسته معطل است ذله می‌شود .

مختار : خدا رحمتش كند ، زربی نوكر نبود گوهر بود برایمان ، دایه‌ای بود دلسوزتر از مادر

عمره : برای من لفقا یعنی‌عطر بابونه ، شر شر جویبار ، ندای مرغ حق ، آواز باد در خوشه زار و زربی برادری كه سایه بی‌منت درخت بود تا از آفتاب مغز سوز لفقا به خنكایش پناه ببرم و هی به جانش نق بزنم ، یك بار ندیدم ترشرویی كند . شب‌های لفقا با زوزه شغال‌ها و عوعوی سگهایش بدون زربی ترسناك است .




طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار!،

تاریخ : دوشنبه 14 دی 1394 | 01:52 ق.ظ | نویسنده : سروش ازهری | نظرات

  • paper | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس